Monday, November 23, 2009

کودتا و بادکنک ها

مردم با یکدیگر مهربانتر شده اند
برادر کوچک شما-میرحسین موسوی
در کنار خانه نفرینی مدرسه ای ساخته اند
مهیب و پر صدا
و لابد کودکان را لازم است تا پس از فراغت از "شکنجه آموزش" چیزی دل خوش کند
خاصه اکنون که زمستان است و برف نیست
و من هر صبح پیرمردی را می بینم که بادکنک می فروشد به نیت شادی کودکان و درد نان خود
و نمی دانم که بادکنک های اش چرا اینچنین حجیم اند
و من هر صبح بادکنک ها را می بینم
حتی زودتر از سیمای درخشان کودکانی که در مراسم عبث صبحگاه
در هنگام از جلو نظام، به پس گردن و شانه های هم کلاسی ها خیره اند
و کودکان در صبحگاه "درود بر رهبر ما" گویان، خیره اند به سر جنبانکی بادکنک های رنگینی که سرک می کشند از فراز دیوار ها
گاه کودکی
گاه مادری
و گاه من
بادکنک می خریم به نیت شادی
و صبحی از صبح های کودتا خریدیم
من و مادری عاصی
تمامی بادکنک های پیرمرد را
و رها کردیم بر سراچه تقابل دیوارگان مدرسه و نظم مضحک صبحگاه "کودکان از جلو نظام" که شعف می پیچید در صدای شان
و پیرمرد پول های رایج را می شمرد که گفتم اش: ببین،ببین!بادکنک هایت را که صف سرد صبگاه را در می نوردند
و انعکاس هیجان کودکان"صبحگاه گریز" ،مرتعش می کند پنجره های مدرسه را
مدرسه ای دولتی
آه! که آیینه های ساختمان های دولتی
مرا زشت تر از آنچه هستم می نمایانند
با قوز و شکستگی های روح که خطوطی مرئی دارند بر اندامم
این تن پر اندوه
اندوه تن
بگذریم
نفرین باد بر کودتا و آینه ها
...
و مرا داستان دیگری ست با بادکنک ها
و این یکی داستان مردی است که از راه دور دست تکان می دهد
و دست تکان دادن اش چنان مصومانه است، بی توصیف
و در میانه هر انگشت اش فاصله ای ست، تسخیر ناپذیر
که تکان دادن اش مرا مجهز به گریستن می کند
و این نه از برای آمادگی من، که به واسطه خاصیت امید زای دستان اوست
آنچنان که میان هر انگشت اش فاصله های آزادی ست
مرا "هشت میز کار" از دستان اش فاصله است
هشت میز کار تا آزادی تجسد یافته بر تکانه های دست
و یکبار که کودکی آمده بود اینجا
و کودک نحیف اندام بود
و مادر اش پیشخدمت بود
و کودک مظلوم بود
و بی حوصله و سرگردان بود
و ما هیچ نداشتیم که سرگرم اش کنیم
و مردی که آنچنان دست تکان می دهد هر روز
واپسین بادکنک جشنی دولتی را
آن یکی را که بردستمالی پیچیده بود
به کودک داد
و این برای من از اسرار خاص خداست که چرا بادکنک را
در دستمالی پیچیده بود
در جیب کتی به غایت کهنه و تمیز
و معصومیت رادر آن دم، ندانستم به کدامین شان نسبت باید داد
و سرانجام کودک بادکنک جشن دولتی را ترکاند
و نور از میان اش بر ما پاشید
و جشن کودتاچیان بی ثمر رو انقضاء بود
و بادکنک واپسین را تنفس شفاف کودکی بر باد داد
چون آرزوی ما
که سرنوشت کودتا را، تنفس معصومانه کودکان بر باد دهند
و من نا خواسته از کودک پرسیدم که مرا کی فراغت خواهند داد قرص های جدید؟
آیا که این قرص های تازه تشفی اینهمه انتظار را می دهند؟
تا کی باید خورد این قرص ها را؟
قرص های تازه را
تا زخمی ناسور را مرحم کنند
مرا کی فراغت است از درد عشقی انکار شده؟
از درد دیده نشدن
از درد "بی اجازه" دوستش داشتن
از درد رفتن مسیرهای تکراری درزیر نور نئون های وقیحی که به مجاز وعده"خوشبختی" می دهند
...
و کودک نا گهان گریست
و ما هیچ نداشتیم تا آرامش کودک
من و مرد معصوم
و اینبار حتی تکان دادن بی رقیب دستان او کودک را از فوران اشک نیآسود
پس، هر سه رو به دیوار ایستادیم و گریستیم

Wednesday, November 11, 2009

کودتا و روز بر دار شدن ما

حتی دیگر چشمانش را نتوانید گشود،چه رسد به دهان اش
از گفته های قاضی القضات در سربداران
صبح امروز مرا اعدام کردند
بر دار آویختند
دراولین شعاع سمج آفتاب، تن ام تکانی خورد و باز ایستاد
و این ایستایی از قلب آغاز شد و به اندام ها سرایت کرد
و خونی بر زمین جاری نشد از اندامم
مگر از چشمان مادری که کیمیا می کند به جای اشک
و هزار قطره از شیون دقیقه هایشان، به خون می ماند
و من را بر مسند واپسین می گذارند و تا گور دور می برند
و آنجا آغاز دوباره ای خواهم داشت
نامم رابدانید
نامم احسان بود و در صبحی از صبح های وقیح کودتا بر دار شدم
نامم را به یاد آورید و تا فردا صبح که خاک سرد شد
و خون خشک
شما مادران که عموزادگان من اید
برای کودکان تان به ضجه قصه گویی کنید
شیرخواران تان را
و داستان مرا خوانید به جای کهن امثال و حکم
از خج و سيامند، لاس و قرال، تا شور محمود
و حال سوگ احسان
و بدانید نامم را
و به شیرخوارگان تان بیاموزید اش
و بنوشید آب گوارا از خون ام، خون من،خون مرد بر دار
و بر دهانشان فرو کنید پستان های شیردار تان را
و باز تکرار کنید نامم را که احسان بود
و در زندان بودم که بردار شدم و آغازیدم به هزار قطره شیون و آوای دهشت موسیقی
و عادت زنان کرد را می دانستم که "وی" می کنند
و آنقدر "وی" می کنند تا خون بیافتد بر گونه های چروکشان
و مردان کرد
سربند باز می کنند
و کرنا می زنند به وقت عزا
و بر اسبان یرآق دار می تازند به دشت
و در دور دست فریاد می زنند و عهد انتقام می بندند
و در بازگشت، باز هم کرنا می زنند
و زنان هنوز در شولای دشت "وی" کنند
آه! چه می شنوم؟
صدای "هوره" و "حیران" می آید
از مریوان و کرند و اورامان ، "سیه چمانه" پوشان می آیند به رسم تسلا
و خون در شقیقه های شان است، جوانان همسال ام
و از این پس تا ابدیتی نا متعین
داستانم را خواهند خواند
برای خواب کودکان
این عموزادگان و مادران چنین زیبای شان
و مرا در نجوا خواهند خواند
نام مرا
که احسان بود
و صبحگاهان کودتا
بر دار شدم

Saturday, October 31, 2009

کودتا و چهاردهمین متن زیر باران

چهاردهمین خطابه امروز، بی رحمانه زیبا بود، حتی ساعت انتشاراش
و در خیابان های تهران باران می بارید
و پاییز آمده بود
و خوانش نگاشته اش مرا تا پنجره ها رقصان برد
تا تنفس کرده باشم هوایی را که او تنفس می کند
در جایی لابد زیر باران پاییزی ما
پاییز فصل ماست
فصل ها را به خاطر بسپارید
روزها در گذرند
کوتاه اند
ناشکیب
و چه زود، ناجوانمردانه به شب می سایند
روز،انگار زود خسته می شود
روز بی رمق است شاید
و من که متن های هزاران ساله را خوانده ام بارها
هرگز ندیدم که در جایی
فرازی
زبری
رویینی
هر کجا
مردی چنین صاف در باران امید افشانده باشد و غم زدا کند ما را
و من در وسواس گفتن "ما" به لطف باران، سهل گیر شده ام
متن های کهن نیز چنین خواسته بودند آیندگان را
و اسامی را باید به خاطر سپرد
فراموشی نام های خاص جفاست
و من این روزها
چه باران ریز، چه تنیده در ابر ثقیل
در خوانش ام
خوانش حیات از لا بلای چهره ها
که امروز گفته شد از یکدیگر پرسش آزادی دارند
نه آزادی
پیروزی
نه
نه
بر کلمات دقیق باید بود
واژه باید خود پیروزی باشد
و مرا در انعکاس نور پاشیده به خیابان ها از مروت باران
رها کردند واژگان امشب
با انبوه میل ها و تمانا ها
بوسه
عشق
آغوش
قهقهه ای طویل
و دعوت دوستان هر چه بیشتر، به
به چراغانی سطح صیقلین خیابان های بارانی
و گویی کودتا را باران شست
و یاد علی بودم که باید متنی را از انبار کتاب های نزدیک اش بردارم
و بر نام ها دقت افزون باید کرد
نام ها ثبت فصل اند به دقت خاطره ها
در روز پیروزی
که حتما بارانی است
و در مسیر بازگشت فاحشه ای را دیدم
دوستانه سخن گفتیم و قرارمان شد روز سیزدهم همین ماهی که جاریست
به کلام امید زا و بهارین طراوت باران شامگاه
و شب در رسیده بود به تمنای هم آغوشی با باران
و زن فاحشه خیس بود
خیس و خسته و شاید کمی سرما در جانش رخنه دار
و در آغوشش کشیدم
و روی اش را و پیشانی ماسیده از سپیدآب نا مرغوب اش را که بوسیدم
بوی چرکینی داشت شانه ها و بالا پوش اش
و فاحشگان، حقیقی ترین مردمان این خاک اند
و برای اش دوبار خواندم متن امید زای چهاردهم را
و نامش را بارها شنیده بود
و در طنین صدای اش خواستم تا ادا کند نام اش را
نه! اصلا کاغذ خیس را بگیرد از دستان بی طاقتم
و از رو بخواند برایم یکبار
از صدر تا ذیل
دقیق بخواند
غلط بگوید
بخواند اما
هر طور که می تواند بخواند، متن چهاردهم را
و از اصرار شعف انگیزم به خنده ای از سر اعجاب خواند
این روزها،هرنگاهی که به نگاهی می افتد از پیروزی می پرسد
وبه این جا که رسید، من می نگریستم زن واقعیت را
و او مرا
و هر دو خندیدیم که پیروزی هر زمان که باشد
شرط ما باران است
باران که گناه نیست
و در درز کوچه ای تاریک از من جدا شد به نیت کار
جایی که صبح ها کارگران فصلی می آیند به قصد نان
کارگران فصلی بی حوصله اند
گفتم اش صبح اگر با کارگران همزمان شد
برای شان بخواند آنچه برایم خواند
حتی اگر لغات را غلط بخواند
وشاید تا صبح، از یاد برده باشد معنای شان را
تا صبح، قسم خوردم که کاغذ ها خشک خواهند شد
و خوش بو می شود کاغذ بعد از باران
و یقین اش دادم به پاکی باران
و قرارمان به روز سیزدهم افتاد
با همه دوری راه او
و ولع شوریده من
می دانم
می دانم
راه فاحشگان دورست
کارگران فصلی نیز
اما خواهند آمد آن روز
از زیر همان درزه راه تنگ
ای کاش سیزدهم باران ببارد
رعدآسا و پر وقار

Friday, October 23, 2009

کودتا و کوچ جانان مهاجر

آنچه دائمی ست،زندگی ست
برادرکوچک شما-میرحسین موسوی
نخستین بار که حضور کبود جدایی را چشیدم،سالی نداشتم به تقویم
جدایی، و آن دم واپسین و آن حجم تلخ تهی گر امید را اکنون اما دیر زمانیست که می شناسم
اجزای ناگزیر زیستن است جدایی
و از قضا در این روزها
روزهای پائیزی کودتا و پایداری ما به امیدی گنگ و ای بسا بلند اثر
من جنس گس و تلخ آسای جدایی را هر دم از گوشه ای لمس می کنم
پیوند ها می گسلند به یک اشارت کوتاه
تا سرت را برگردانی
دست چرکین کودتا
لمحه ای از عشق را می رباید و جانی زیبا را دریغ می دارد از به آغوشش خزیدن
کوچ آغاز شده
نه کوچ مرغان به مناطق گرمسیر
نه آمدن پرندگان رقصان فصل سرد بر دریاچه های یخ بندان
کوچ جانان آغازیدن گرفته است
بی پروا می روند به سرزمین های دور که هر چه دست را دراز کنی
باز تا ابدیتی بی افق، به گرمای تن و آغوش شان نمی ساید
من از رنج "هستن" کم نبرده ام سهم
سهم ام را به کمال و به مالیات افزون اش می پردازم
کوچ اما جفاست
جغدوش هیبتی دارد این مصیبت دوری
کار،کار کودتاست
جانان مهاجر بی گناه اند و رنجور
من نیز در زمره آنان
حال اما غریب در خاک خود
هزار سال سکوت
هزار بار تنها تر از گذشته
...
این واپسین خبر کوچیدن
حزین ترین اش نبود اما
دردآلودم کرد
اما نه آنسان که بایسته حقیقت رخداد باشد
خط نامرئی جبر زمان را در آن می بینم
و در برابر جبر به رسم رواداری عقل،تسلیمم
دیر زمانیست که تسلیم اجبار حقیقت ام
گرفتار خاطره پنجره ای بی نور
قهقهه متینانه مردانی که با قلم، روح را صیقل می دادند
و تلالو شتابان و خوش تینت نور براق چراغ خیابان
و کشیدن سیگار بوناک پس از باران
و دلگرمی به آنکه کسی تو را به انتظار است
و گل انداختن صورت از سرما و جدال بر سر واژه گان ثقیل
و گاهی عبور بی صدای عابری از میانمان
و گزند بی پروای بوسه های پنهانی
و جاری خون در رگ دستان نازک فرشتگان
و ولع بی پایان در خوانش دشوار ترین متون قرن های دور
و این ها بدان معناست که مرا روزی امید بود در سر
نه این حزن و بغض رسواگر
نه این تکیدگی پایدار صورت
نه این به اجبار لبخند
نه این به کفر از خواب برخاستن
نه این سترونی از شنیدن اخبار هول انگیز
نه این بی حوصلگی جاودان شروع میانسالی
نه این وظیفه مندی و مواجب گیری
...
نه
مرا در خاطره ها، هر چه می چرخم
چنین سرنوشتی سراغ نبود
سبب اش چه باید باشد پس؟

Sunday, October 11, 2009

کودتا ؛مرد و اعدام-دختر و ساز

و در آن ایام، مردم طلب مرگ خواهند کرد و آن را نخواهند یافت
و تمنای مرگ خواهند داشت، اما مرگ از ایشان خواهد گریخت
مکاشفات یوحنا-باب ششم
سحرگاهان مردی را به دار آویخته اند
به تفسیر حرکت وضعی،می شود شفق
و به تفسیر دیگر،دمی ست که پاییز هنوز به تلخی تابستان نیالوده ست
این روزها؛ تهران تا سحر، طعم ناشکیبای پاییزدارد
و از بد روزگاراما، آفتاب بارقه تابستان
با حرارت و هرم گرمایی بی نا و توان اما
و به هر روی مرد جوان را در این هوا و دوگانگی اش بر دار کرده اند صبح گاه
و من خبر اش را بس دیر شنیدم
با تاخیری جبران ناپذیر
و ظهر نزدیک بود
و از هنگام چاشت گذشته بود و خوراک نیمروز خانه ها در مطبخ بود
و کودکان را با ردای آبی چرک از مدرسه می بردند به خانه
و جاده ها مملو از انتظار عبور بود
و مقصد ها را هر دم عابری آشنا پر می کرد
از کرانه دیوارها و سایه درختان خسته از تابستان تلخ امسال
و در طویل ترین توقف روزانه
از زیر هره پنجره خانه ای با دو گلدان سپید
نوای ساز می آمد و بشارت ظهر
و والان پنجره های کنگره دار لغزان بود،چون تمامت اندام افکار
که سر آخر باید پذیرفت که روح را استخوان تن دانند به رسم فیلسوفان
و هنوز راه مسدود بود
انتظار عبور اما به دست نا وارد دختری که از پی پنجره ای پر لعاب ورنگین می فشرد بر ساز،به قطران اشک های کور طی می شد
و می رفت تا در امتداد نفس گیر بسته راه، سکنا کند به مکان جاودان زخم ناسور این سال ها
کوچه ای به کذب بن بست
که راهوارست و مفروش به تکه سنگ های دزدیده از رودخانه
و در اطراف اش کریدوری دارد جادویی از گیاهان فاخر و شاید کمی رز و اطلسی بی غنچه در جابجایی فصل
که نشانگاه وسواس و عشق باغبان اند
و باغبانی ندیدم در این اثنا
که درد مرگ صبح گاه و چوبه دار مرا می دوخت به برهوتی در اندرون
و ناگه دیدم تصویرم را در انعکاس بی آزرم و هیجان انگیز پنجره نیمه باز
به نیت پاشیدن آب بر گلدان های سپید کنار هره
و واویلایی شد از گشودن این سد نور و نوا
و والان ها همه در اغتشاش افتادند
و چه نیک شنیدم صدای ساز دختر جوان را که مشق می کرد
حروف موسیقی را
بی ردای ممنوع کننده آبگینه پنجره ها و گلدان ها
و اشک می ساخت از انبانچه تهی چشمان من
و مرد معدوم را لابد در آن دم
ساعتی بود که درخاک کرده بودند
و جلاد و مباشر و قاری و ناظر رفته بودند از پای دار و از حرارت خاک
و این روز دیگری بود که بر ما رفت
در پاییز بی رونق کودتا
و مرگ بر کودتا و دستان نگاهبانان اش
و نفرین باد بر اشک های من
که از هر نوا و پنجره ای بهانه ای می سازد تا رسوا کند مرا
...

و من گویی در چند سطر بالاتر به لغزش کلام از "ما"گفته ام چیزی
نشنیده انگارید اش
که مرا افراشته قامت خلاء، در می نوردد در این هنگامه جابجایی فصل
چون مردی که از پی شفق، برای ابدیتی در خاک شد به دست جلادی با سیمایی بی شک وقیح اما ترسیده
که می پوشانند به رسم اعدام صورت جلادان را
و همه کس می دانند این رسم را
حتی قربانیان سحرگاهان
و این شاید از سنن جاودان بشری منشاء دارد

همان سنن عاشقی و آغوش داری و جماعت و لطیفه و حمایت و خیانت و کبر و مزامیر و انجیل به روایت مرقس و تاریخ از رویای هومر و نور نئون واپسین فروشگاه عتیقه و هجوم گشنگان به صف "نان داغ -کباب داغ" و هیجان دانستن پاسخ آزمایشگاه و تست سرطان و جنسیت نطفه و خواندن روزنامه بی مایه صبح و تلخی دهان از پی سیگار و رویت درگاه پتینه کاری شده گالری بی مخاطب و پرداخت عوارض و مالیات به دولت کودتا و بی تفاوت بودن به سرنوشت کارگران بی کار شده از پی لایحه ای با دویست امضاء و مجوز انتشار کتابی تصویری از حافظ و نزدیکی شب یلدا و حراج واپسین اجناس "بهاره-تابستانه" و ختم قرآن برای آزادی اسرای سیاسی و یک "نوچ" از سر افسوس گفتن برای بر دار شدن مرد جوان و اصرار به زخم زدن بر روان نزدیکان و اینهمه گسلیدن پیوند ها و از کف رفتن فرصت ها و آغاز مهاجرت های بی مقصد و کسب دانش ممنوع درباب انسان و زمان و هستی
...

و باید عبور کرد
گویی که راه گشوده شد
و پنجره را مادر بست
گلدان ها تازه شدند
از پی قطرات شیرین آب ولرم
و دختر و ساز شاید از اصابت جسم شان فرسوده به خواب رفته باشند
مرد جوان هم در خاک نو ،اکنون خوابیده و نمی دانم اما جلاد را
که چه شبی از سر خواهد گذرانید
و نفرین بر دولت کودتا که هنوز مداحان "کریمه" می نامندش
و این کریمه شب نمی فهمد چیست و پاییزان کدام ست؟
...

بگذرم
راه باز شد
ومن به تمامت رنج در آغوش پر اعتنای تنهایی می پوسم این روزها
کاش هنوز شما ؛"ما"مانده باشید به امید و رنگ

Monday, October 5, 2009

کودتا و بازهم وقفه ها به شعر

تقدیم اینان باد:کیومرث کلامی،سپیده،لاله،الهام،شاهرخ،علی معظمی
آن دم که رسوا شده ام چون مروارید، آکنده و رخشان
زمانی ست که میهمان ضیافت نور و صدایم باشی
ضیافت نور و صدای من

وآن دمی ست که شیطان به مغاک رفته باشد
شیطانی که از آویختن بر من ، میل به فرازیدن دارد
نوید روزهایی ست، به فجیع ترین وجه؛ زیبا
و این منم ارباب تمامت این روزها
در سه رنگ
سرخ،نیلگون،سبز
سرخ،نیلگون،سبز

آن دم که چون رشته های ابریشمین بر خود تافته باشم، تو کانون این برتافتنی
و من از اراده تهی
در ضیافت نور و صدایم
و رسم من آن است تا اینچنین گویمت: نگهدار باد خدا تو را
که مرا یارای دیدن رخسارت نیست
رو به رو
چهره به چهره
تا بگویمت:نگهدار باد خدا تو را

و چه اهمیت دارد که اکنون بر من چه می رود؟
مرا هیچ واهمه ای بر نمی آشوبد
چون کمال امروز را دریافته ام
و می دانم که هرگز ندیده ام روزی چنین بی نقص
روزی چنین بی نقص
...
این قطعه ترجمه ایست آزاد ازآخرین شاهکارموسیقایی گروه ردیو هد
نام ترانه:ویدئو تیپ

Wednesday, September 23, 2009

كودتا و باقي همه جراحت

برای هليا و چمدان های آشفته اش


سرما به درونم رخنه كرد
در میانه شب ظلمانی
یکی از شب های اینجا و اکنون
و مرا تا بیمارستان که می بردند
دریافتم که این دومین و احتمالا واپسین مواجه ام با مرگ خواهد بود
بیمارستان اما جای مشروعی است برای مرگ
خاصه که مادر در کنار بستر احتضار نشسته باشد
و بوی سم اتاق را پر کرده بود
تن ام به دردی نا توصیف آلوده بود
و در انتهای شعاع دیدگان ام
واپسین پرستار مغمومی را می دیدم که شیفت را تحویل می داد
و تجسم کردم که نصیب او نبود پوشاندن صورت ام با ملحفه ای سپید
که این بدان معنی ست که مرگ را "رسمیت" دهند
و در هذیانی و لرز چیزهایی گفتم
که فوران درد و سم اما اکنون
خاطره اش را برده است
حال اما یقین دارم که به کودتا اندیشیده ام
و به جراحتی که بر روحم انداخت
و رفتن هليا كه از پی اش آسمان تپيد
هلیا که رفت
دو روز باران بارید
یکی شب
یکی ظهر
ظهر روز مردم
آه! که آن ظهر زیبای باران ریز چه سبک مي گذشتم از ميان مردمان که همه زيبا بودند
و علیرضا که به عادت بعد از کودتا
همواره دستم را می گرفت وگاه می فشرد
و چه دور می شد هر دم خاطره آن ظهر باران ریز
در مجرای صفرا و سم
و لابد جراحتم آنسان عمیق برنشسته که اکنون توان التیام اش نیست
تا کار بدین جا کشید
که در بستر چرکآبه و سم
دو سال جوانتر از مسیح
مرگ را از انعکاس تراکم نور نئونی که بر بستر می تابید حس کنم
و مرگ لابد پایان "حس" کردن است
انقطاع تجربه
ورای ادراک، شاید
هر چه بود،آنجا بود
و طبیب ورم کرده از پی بی خوابی و پر کاری به بالینم رسید
و مادرم بهت آلود، اجرام اتاق احتضار را می نگریست
و مادرم چندان در پی عرفان و شمع آجین کردن بستر مرگ و خواندن شعر نیست
بهت اش از جنس انسان است
نقش بازی نمی کند
صحنه نمی آراید
مرگ را مویه خواهد کرد
و چهره اش تا ابدیتی از بهت
امیدم می داد که طاقت آورد مرگ ام را
مرگ بر اثر مسمومیت
حال که علت این نبود
توجیه جواز سردخانه بود شاید
و علت، دشنه های تحقیر بود
و جراحات کودتا
و دشنه ها و کودتا، هر دو زهر آگین بودند
و طبیب شیفت شب ندانست علت واقعی را
و برایم مهم نبود که طبیب جوان چه در برگه واپسین خواهد نوشت
لابد به خطی نا زیبا و نگارشی رسمی و مالوف
خواهد نوشت: مرگ در ساعت چهار و سی و پنج دقیقه بامداد...علت فوت:مسمومیت
بزک به چند واژه لاتین
و سپس انتقال جسد به سردخانه تا زمان تشییع
...
و من دگر بار به هذیان غلطیدم
اینبار اما به لبخند
که عنقریب بود پایان این تجربه گس بی حاصل
و برادرم را گفتم که لباس هایم را
همه اش را
بسوزاند شبی در کنار دریا
و جمعیتی را دعوت کند به ترقص در اطراف زبانه های آتش لباس ها
و چیز دیگری ندارم
مابقی را تقسیم کنند میان آنان که دوستشان می داشتم و دفترچه خاطراتم را بایگانی کنند
و کتاب ها را
تک به تک با رنگ ضد کودتا در مدخل چیزی بنویسند و میان عابران روزهای خوب توزیع کنند
و اتاقم را همواره جریان هوایی برقرار کنند
و مبادا درب اش را ببندند
و تا می توانند از جانبم به کودتا بیاندیشند
و بدانند که اندیشه دشوار ترین رنج انسان است
خاصه بر کودتا
...
و آماده بودم برای عبور از دالانی که بر عقربه های ساعت گشوده می شد
و این خود عینیت مرگ بود در ساعت چهار بامداد
و صدای اذان می آمد
و صدای سکوت کودتا
آه از کودتا
آه از خرده جنایتکاری ها و سم ها
وحال اما آسایش در یک قدمی ست
و چه بخت شوری باید داشت تا طبیب راه درمانی بیابد در آن ساعت بامداد
و سرمای درون را معتدل کند
و سم و صفرا را بخشکاند و ظهر فردا از تخت مرگ برخیزانند مرا
تا باز کودتا
تا باز زخم جفا به نا پاسخی را سر آغاز گیرم
و مرا جراحتی بیشتر لازم ست برای مرگ شاید
تا مگر هم سال مسیح
دو سال دیگر
اینبار بی آنکه تشریفات و مسمومیتی در کار افتد
رستاخیز را از تن بگذرانم
و با هزاران سالگان هم خواب شوم
و از یاد ببرم
کودتا و باقی همه جراحت را
...
از بخت شور اکنون زنده مانده ام به جسم
روحم اما از همه سو ویران است